تبليغاتX
بیدسک ما
درباره زادگاهم روستای بیدسک ازتوابع بیرجندو...

سلام
«تابع بی چون و چرا»

تابع عشق تو را ، دامنه ای پیدا نیست
یک به یک هست ، ولی بهر دلم پوشانیست

می هراسم که چو معکوس نمایم آن را
آشکارا شود آن رابطه که ، پیدا نیست

راستی ، گر به تو بسیارشوم من نزدیک
عشق پاکم به کجا میل نماید، جا نیست

گر تو خواهی که در آغوش تو من جا گیرم
تابع فرد خودت ، زوج نما ، پروا نیست

منحنی دلت ، از رأس شکسته است، چه باک
که مماس دل من هست ، ولی آنجا ، نیست

رفع ابهام نمودم ،زخم لبهایت
پس سخن ساده بگو ، وقت غم و حاشا نیست

هر چه من ، روی نمودار رخت گردیدم
باز، یک نقطه بحرانی آن ، پیدا نیست

من بیچاره ، اسیر خم گیسوی توام
اینچنین تابع بی چون و چرا ، هر جا نیست

چو سعادت ، سرو کارش به توابع افتاد
بیکران تر زنگاهش ، به همه دنیا نیست

علی سعادت فر

"با تشکر از خانواده تنهایی"

+ نوشته شده در  86/09/10ساعت 8:59  توسط محمدرضاعلی زاده | 

سيمها

+ نوشته شده در  86/08/23ساعت 10:11  توسط محمدرضاعلی زاده | 

       دوست داشتن از عشق برتر است:

        عشق يك جوشش كور است و پيوندي از سر نابينايي. اما دوست داشتن پيوندي خودآگاه و از روي بصيرتِ روشن و زلال.

        عشق بيشتر از غريزه آب مي خورد و هر چه از غريزه سرزند بي ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع ميكند و تا هر جا كه يك روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نيز همگام با آن اوج مي يابد.

       عشق در غالب دلها، در شكلها و رنگهاي تقريبا مشابهي، متجلي مي شود و داراي صفات و حالات و مظاهر مشتركي است ،اما دوست داشتن در هر روحي جلوه اي خاص خود دارد و از روح رنگ مي گيرد وچون روح ها، بر خلاف غريزه ها، هر كدام رنگي و ارتفاعي و بعدي و طعم و عطري ويژۀ خويش دارند، ميتوان گفت كه به شمار هر روحي، دوست داشتني هست.

       عشق با شناسنامه بي ارتباط نيست و گذر فصلها و عبور سالها بر آن اثر مي گذارد، اما دوست داشتن در وراي سن و زمان و مزاج زندگي مي كند و بر آشيانۀ بلندش روز و روزگار را دستي نيست.

       عشق در هر رنگي و هر سطحي، با زيبائي محسوس، در نهان يا آشكار، رابطه دارد. چنانچه شوپنهاور ميگويد: شما بيست سال بر سن معشوقتان بيفزائيد، آنگاه تأثير مستقيم آن را بر روي احساستان مطالعه كنيد.

       عشق با دوري و نزديكي در نوسان است. اگر دوري به طول انجامد ضعيف مي شود، اگر تماس دوام يابد به ابتذال مي كشد. و تنها با بيم و اميد و تزلزل و اضطراب و ”ديدار و پرهيز ” زنده و نيرومند مي ماند.  اما دوست داشتن با اين حالات ناآشناست. دنيايش دنياي ديگري است.

       عشق جوششي يكجانبه است. به معشوق نمي انديشد كه كيبست؟ يك ”خودجوشي ذاتي” است، و از اين رو هميشه اشتباه مي كند و در انتخاب به سختي مي لغزد و يا همواره يكجابه مي ماند و گاه، ميان دو بيگانۀ ناهمانند، عشقي جرقه مي زند و چون در تاريكي است و يكديگر را نمي بينند، پس از انفجار اين صاعقه است كه در پرتو روشنائي آن، چهرۀ همديگر را مي توانند ديد و در اينجا است كه گاه، پس از جرقه زدن عشق، عاشق و معشوق كه در چهرۀ همديگر مي نگرند، احساس مي كنند كه همديگر را نمي شناسند و بيگانگي و نا آشنائي پس از عشق ـ كه درد كوچكي نيست ـ فراوان است. اما دوست داشتن در روشنائي ريشه مي بندد و در زير نور سبز مي شود و رشد مي كند و از اين رو است كه همواره پس از آشنائي پديد مي آيد، ودر حقيقت، در آغاز، دو روح خطوط آشنيائي را در سيما و نگاه يكديگر ميخوانند، و پس از” آشنا شدن” است كه ”خودماني” مي شوند. دو روح، نه دو نفر، كه ممكن است دو نفر با هم در عين رودربايستي ها احساس خودماني بودن كنند و اين حالت به قدري ظريف و فرار است كه به سادگي از زير دست احساس و فهم مي گريزد ـ  و سپس طعم خويشاوندي و بوي خويشاوندي و گرماي خويشاوندي از سخن و رفتار و آهنگ كلام يكديگر احساس مي شود و از اين منزل است كه ناگهان خود به خود دو همسفر به چشم مي بينند كه به پهندشت بي كرانۀ مهرباني رسيده اند و آسمان صاف و بي لك دوست داشتن بر بالاي سرشان خيمه گسترده است.

      عشق زيبائي هاي دلخواه را در معشوق مي آفريند و دوست داشن زيبائي هاي دلخواه را در ”دوست” مي بيند و مي يابد.

       عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن  در دريا شنا كردن.

       عشق معشوق را مجهول وگمنام مي خواهد تا در انحصار او بماند، زيرا عشق جلوه اي از خود خواهي و روح تاجرانه و جانورانۀ آدمي است، و چون خود به بدي خود آگاه است، آن را در ديگري كه مي بيند، از او بيزار مي شود و كينه بر مي گيرد. اما دوست داشتن دوست را محبوب و عزيز مي خواهد و مي خواهد كه همۀ دلها آنچه را او از دوست در خود دارد، داشته باشد كه دوست داشتن جلوه اي از روح خدائي و فطرت اهورائي آدمي است و چون خود به قداست ماورائي خود بينااست، آن را در ديگري كه مي بيند، ديگري را نيز دوست مي دارد و با خود آشنا و خويشاوند مي يابد.

      در عشق رقيب منفور است و در دوست داشتن است كه « هواداران كويش را چو جان خويشتن دارند».

      عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن.

      عشق نيرويی است در عاشق كه او را به معشوق مي كشاند و دوست داشتن جاذبه ای است در دوست كه او را به دوست مي برد.

       عشق، تملك معشوق است، و دوست داشتن تشنگي محو شدن در دوست.

                                                                    دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  86/08/14ساعت 22:8  توسط محمدرضاعلی زاده |