![]() |
![]() |
|
| درباره زادگاهم روستای بیدسک ازتوابع بیرجندو... |
|
یه اتفاقی افتاد که بازخورداش برام جالب بود.
من مدتهاست که فرصت به روزرسانی وبلاگمو پیدانکردم. این چندروزه تنظیمات وبلاگم به شکل عجیب وغریبی به هم ریخت که تبعاتی رو به همراه داشت. خوشحال شدم ازاینکه هنوز مخاطب دارم. ممنون از همه |
|
+ نوشته شده در
88/04/30ساعت 15:33 توسط محمدرضاعلی زاده |
|
|
برگرفته از مقاله خانم : پويه مددي(نمیدونم کجا دیدم یا خوندم) ادامه مطلبو حتما بخونین: ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
87/08/07ساعت 19:51 توسط محمدرضاعلی زاده |
|
|
سلام
این روزا شایع شده علی کریمی وقتی دیده اقبال عمومی بهش خیلی بود اما وقتی نازکرد نظرمردم عوض شد تصمیم گرفت برگرده . حالا من هم وقتی دیدم آمار وبلاگم باوجود به روز نشدن خوبه تصمیم گرفتم برگردم.(البته احتمالا...) هرچند احتمالا وقتم کم باشه... |
|
+ نوشته شده در
87/08/07ساعت 19:46 توسط محمدرضاعلی زاده |
|
|
امروز 12 ارديبهشت روز معلمه.ديروز تو بازار غوغاي خريد كادو بود.مردم باوجود وضعيت بد معيشتي سرگرم خريد بودن ،اونم براي تجليل از زحمات معلم .منم بخاطر ترس از شلوغي شبكه ها امروز پياممو واسه معلماي آشنا فرستادم.(حداقل كاري كه ازم بر ميومد) نبود رضا شديدا خودنمايي ميكنه.معلمي كه عشق به كارش برام كاملا محرز شده بود.جريان برميگرده به دوران دانشجويي من تو "بيرجند" ، رضا شنبه صبح قصد داشت به روستاي" گزند" كه محل خدمتش بود بره. از من دعوت كرد باهاش برم.منم كه بچه ددري هستم قبول كردم و صبح زود راه افتاديم . يه قسمتي از راه رو باموتوررفتيم: يه روستاي دورافتاده مرزي بعد از" گزيك" كه.رضا ومحمد يعقوبي مدتي اونجا خدمت كردن وانصافا هم خدمت بود.روستايي محروم بودبا تركيب جمعيتي همگي اهل تسنن، بدون لوله كشي آب شرب وتلفن ،چند ساعتي موتوربرق مختصر روشنايي به آبادي ميداد.تلويزيون تعطيل وراديو هم فقط BBC .صداي شليك چند گلوله هم اونشب گوشمونو نوازش داد.ميگفتن مسئله اي عاديه ، درگيري اشرار با ماموراي لب مرزه. يك كلام بگم:جايي كه فقط عشق به كارميتونه به آدم انگيزه موندن بده. ياد تمام معلمايي كه بين ما نيستن گرامي وخاطر همه اونايي كه هستن عزيز. |
|
+ نوشته شده در
87/02/12ساعت 0:2 توسط محمدرضاعلی زاده |
|
|
به یادت داغ بردل می نشانم زدیده خون به دامن می فشانم چونی گرنالم ازسوزجدایی نیستان رابه اتش میکشانم به یادت ای چراغ روشن من ز داغ دل بسوزد دامن من ز بس در دل گل یادت شکوفاست گرفته بوی گل پیراهن من
مدتيه وبلاگمو بروز نميكنم.اما اينو ديگه بايد مينوشتم.ديشب خونه عمو حامد به يادرضا جلسه دوره قرآني برگزار شد. پسر عموم ونزديكترين دوستم روز ۲۹ فروردين بعد ازيك هفته كما (البته مرگ مغزي)تو بيمارستان امام رضا(ع)بيرجندفوت كرد.اونقد اين اتفاق واسم ناگهاني ودردناك بود كه هنوز ذره اي هم از روزاي اول فاصله نگرفتم .من اونو همزاد خودم ميدونستم.انگار خودم رفتم.بد نيست يكم حاشيه اي نزديكتر از اصل مطلب برم: درپزشكي عارضه اي داريم به نام ناشنوايي شغلي. اين اتفاق وقتي ميفته كه فرد براي مدت طولاني در معرض صداي دستگاهها قرار گيرد،اونوقت ديگه گوش اين صداها رو نميشنوه. اينو گفتم تا يادآوري كنم ما آدما توزندگي روزمره مون دچار ناشنوايي مي شيم.هرروزصداي پاي مرگ رو ميشنويم اما بعد از مدتي ديگه گوشمون حساسيتشو از دست ميده. بد نيست مرگو هميشه جلو ديده داشته باشيم شايد خيلي صفات بدو ترك كنيم ومسلح به صفات پسنديده بشيم. |
|
+ نوشته شده در
87/02/10ساعت 19:8 توسط محمدرضاعلی زاده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
...........................................
|
| پیوندهای روزانه |
|
بن خونیک معرفی روستاهای ایران توانا مدرسه ریاضی خانه خلوت من استاد2 استاد آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
روستای بیدسک عاشقانه ها مناجات اطلاعات عمومی متفرقه فرهنگستان شخصي |
|
RSS
|